تبليغاتX
.::صاف و ساده::.
به حتم

روزي خواهد رسيد كه من و خدايم

دست در دست هم

چشم در چشم هم

به انبارش زمان بخنديم

 

محمد نظريان پور--

مرداد۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:56 توسط صاف و ساده |

سلام

گاه انقدر دیر می شود که نرسیدن و نگفتن به از رسیدن و گفتن...

دلم می خواد سال نو رو هر چند که دیر شده ام اما تبریک بگم

مدتیست گرفتار بودم دور از شعر و اینترنت و ...

سپاسگذارم از دوستانی که منو فراموش نکردنند

بزودی بر می گردم با چند ورق سوخته از دفتر شعرم

حق نگهدارتان

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط صاف و ساده |

 

به صلیب کشیده خواهد شد

در برابر خورشید

نه انحنای بکارت زنی منتظر نان

بل شوری اشک مردی منتظر نمک

می جوشد آنچه را جوشیدن رواست...

و آخرین با کره ...

صنار و سه شاهی برای آخرین باکره

و دستان خالی این سوی تر

حرمت نگهداشته ی نان و نمک

آنسوی تر دستان لطیف می شکند

بلندای امید دستان زمخت مردی فقیر را

بی شک که سالهاست که بر صلیب کشیده شده است

آویزه بر گوشواره هستی

بی منت هر چه خفت

قسم به نان و نمک

قسم به شوری اشک

همبستر می باید  هر انکه را همبستر رواست !!!
و من وام دار آن اشکهای بی منت خفته بر بالشت هستم بی شک !

برای نان و نمک ...

قسم به نان و نمک

قسم به شوری اشک

مردن می باید مردی را که نان ندارد

نمک ندارد...

شوری ندارد...

و...

ندارد و ندارد...

و شب و روز می گرید

نه برای نان

نه برای نمک

بل برای تنها خوشه ی گندم به جا مانده ی امید

افسوس

افسوس ...

بی شک سالهاست که بر صلیب کشیده شده است....

وتنها خاکستری شور از او به جا مانده !!!

 

محمد نظریان پور

14/12/1386

5:00 بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:31 توسط صاف و ساده |

من و مسیح (ع)

 

 

به کلیسا می روم

به حرمت مسیح(ع) بی اختیار کلاه از سر می کشم...

کلاهی را که تو سرم گذاشتی...

با واسطه دستان ابلیس

حال من ماندم بی کلاه با مسیح (ع)...

تو دور شدی با کلاه با ابلیس

 

محمد نظریان پور

21/11/86

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب یا بد

 

چند صباحی هستم ............................خوب یا بد

جند صباحی دیگر نیستم......................خوب یا بد

تو مرا چنان که خواهی دریاب..............خوب یا بد !!!

 

محمد نظریان پور

2/11/86

 

سلام دوستان. متاسفم بابت تاخیر...گرفتارم کمی بیش از انچه بودم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:53 توسط صاف و ساده |

 

یا حسین (ع)

بر روی لبان خیسم

یا حسین جاری می شود...

و لبانم ...

و لبانم از شرم بسته می ماند...

و دیگر هیچ....

واژه ها مردند...

 محمد نظریان پور

۲ روز مانده به عاشورای ۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:52 توسط صاف و ساده |

امشب یاد شبی افتادم...

که پشت لبم سبز شد..!!!
مرد شدم به خیالی !

و هستی آماده بارداری نیش خنده هایم.....

آی...آی....آی

و امشب دوباره حس کردم مرد شده ام...!

یه مرد با چند تار موی سپید ...

و این بار هستی آماده بارداری تلخ خنده هایم...

 

 

محمد نظریان پور

22 دی 86

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:57 توسط صاف و ساده |

این بار واژه ها را روی کاغذ نمی آورم !

آن ها را در بادکنکی فوت می کنم

و بادکنک  را رها می کنم در آبی آسمان

 

اما...

اما این بار...

کلاغ پیر قصه می ترکاندش !!!

 

 

محمد نظریان پور

21 دی 86

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:30 توسط صاف و ساده |

 

حس تنهايي واژه

كه به دم پرده دريد

يا كه آواز قناري

و دل پر شكوه ي بيد

فصل اغازتبر

حنجره مرد

صدا مانده هنوز

و چشماني كه فقط ديد سفيد

رنگ پر رنگ پليد

حس ماتم

و شروع تازه

و دوباره پر واژه

چشمم کور است و صدا مانده هنوز...

گاهگاهی نفسی می اید می شود واژه ولی...

باز هم می فروشم به  گوش دلی...

مي خري؟...

 

 

محمد نظريان پور.

16 دي 86

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:6 توسط صاف و ساده |

دوره گرد غزل خوانم من

سبدي دارم پر احساس شقايق

و لباني تاول زده از درد دقايق

سبدي بي پايان پر ابي صداقت

و چشماني پر سمت بي نهايت

و تو ان مشتري بي روحي

كه نمي داني رنگ رخسار شعرم

از كدامين واژه گلگون است !!!

 

محمد نظريان پور

14 دي ماه 86

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:23 توسط صاف و ساده |

تقديم به نوزاد دختري كه همينك در گيتي چشم به جهان مي گشايد و تقديم

 به همه ي زنان عالم خواه مادر باشند خواه نه.

 

قبل ميلاد مسيح

قبل تر آري قبل تر...

قبل ميلاد زمين

.

يكي بود يكي نبود

غير از خداي مهربون

كه نه زمين بود و نه زمون

هيچ كس و هيچي نبود

خدا بود و خدا بود

.

خدا به اقتضاي رحمت

دست بزد به خلقت

و آفريد و افريد...

فرشته ها يكي يكي

يكي درشت و تپلي

يكي قشنگ و ماماني

و ديگري و ديگري...

به قدرتش وجود شدند

.

و بال بال زنان

به گوش هم نجوا كنان

به انتظار خلقت بزرگ او به صف شدند

 

يكي كه بالهاش به گستره

وسيع تر از قشنگي گل رز است

به ديگري بگفت:
خدا به هستي خواهد كه دهد شور و مستي

گويند هر انچه خواهد آمد از حرمت او يافت هستي

.

ديگري گفت مگر چيست اين؟!!!
گفت :
فصل زيباي زمين

اوج تكرار محبت بي كين

حرمت نام گذشت

انحناي گلبرگ

خنده ي يك كودك

افتخار هستي

عطر ياس و مستي

گرمي يك بوسه

غزل ناب زمين

و شعور ساحل وقت طوفان

با شكيباييدن درد

با دلي پيوسته خسته

با نواي لاي لاي

....

ديگري گفت:

آه ..اين همه زيبايي

اين همه شيدايي

و شكيباييدن درد!!!

گفت: آري..آه..آري

و زمين مفتخر است

به چنين اسوه ي مهر

اول بي اخر

مادر....مادر

 

محمد نظريان پور

اول ژانويه 2008

بربر با 3 شنبه 11 دي 86

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:19 توسط صاف و ساده |

 

اين خانه چنين است

بي واژه و بي مايه...

ملهوف دو صد چندان

چشمان نظر پاره

منزوع شكمهايي چو پاتيل و پاتيله

اين خانه چنين است همسان ويرانه

اي دوست نبود اينجا وارون و ويرانه

وارث شده اند اينجا هر چه خل و ديوانه

واشي كلامم گير سر زن تو به داروغه

خستم.... از ديدن زين مهد دوسر پاره

گوي و بر گير و دندان گير...

گويد و گيرد و دندان گيرد.....

جان و جگر مظلوم اين خانه....

 

محمد نظريان پور

شنبه 8 دي ماه 86

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:51 توسط صاف و ساده |

امروز

دوباره خدا را انگشت به دهان ديدم.!!!
از من...

از تو...

و....

 

دوباره ياد تو....

همبستر نشده نام كودك دلبندت را انتخاب كرده بودي!!!
نه ماه است نديدمت....

و تنها ماندي.

با عروسكت...

بالشت...

اتاقت...

و صداي گوگوش !!!

آخرين بار از دست نيمه سرد فروردين سيلي خورده

اب بيني روان شده

دستكش در دست

با دماغ قرمز شده ات.

ديدمت !!!

و اينك زمستان و خاطره ي زنده شده ات !
و ياد ذهن حامله ات !
عروسكت ...

بالشت....

وبستر داغت...

و دستان عرق كرده ات

.....

خجالت نكش.

حتي ازخدا

چرا كه سالهاست از ما در عجب است !!!
امروز با دود سيگار

جز طرح حلقه !

تو را نيز تصوير كردم.

با همان دستان خيس عرق كرده ات.

طرح زدم از تو بر

فضاي اتاقم. و تو مهمان شدي....

زود رفتي...

انگار هنوز عادت زود رفتن را زياد نبرده اي !!!
....

دوباره مي سازمت...

اين بار با موهاي افشان.

عطر اگين.

 معطر شده به عطر سيگار

عروسك گونه...

باز با همان دستان عرق كرده !

اما در كنارت اين بار سياهي بنشسته !!!

سياه تر از پر كلاغ

اري سياه تر از سياه..در اميخته با خونت !
و سفيد يت را لكه دار كرده

خاكستري شدي.

رنگ دود سيگار من

رنگ دلت...

رنگ .....

ديگر تصويرت نخواهم كرد !
نه ماه ست كه ند يد مت

 

كودك خيالت را بزا....

و نامش بگذار وفا !!!

 

محمد نظريان پور

4 دي 86

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:1 توسط صاف و ساده |

زندگی چون قفسی است.

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است لحظه ی غفلت ان زندانبان

بعد هم پرواز.......

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:25 توسط صاف و ساده |

سلام دوستان من.

انگار واقعا بوی سفر می اد. !!!

و صدای سوت ترن.

من دارم می رم مسافرت از ۲۴ آذر شاید برای ۳ روز . یک هفته.۳ هفته.   

یا یک ماه.( دوست ندارم بگم ۳ ماه ) اما امیدوارم از یک هفته بیشتر نشه     

منتظر من باشید...  اگه دیر اومدم من رو فراموش نکنید.

توی این مدت نه به وبلاگ سر خواهم زد... نه ایمیل...

اما به زودی بر خواهم گشت.

پاینده باشید.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 5:56 توسط صاف و ساده |

باد مي وزد.

به روي پشت بام كه مي روم انگار نا مهربان مي شود.

چه غم بار است ان سوي تر.

ذرات خاك هم انگار به جان هم افتاده اند.

نه..نه...!!!
انگار دارند بازي مي كنند.

شايد اين گردش گاه به گاه به دور هم..

براي گرفتن بوسه از لبان هم است.

آري شايد..!

شايد....

اين سوي تر

سينه بندهاي  دختر همسايه هم

به بازي گرگم به هوا مشغولند.

چه خوب كه همه مشغولند.!!!

چه خوب كه همه مشغولند.!!!

 

 

بيا ما هم بازي كنيم....بيا ...بيا

اما نه ديگر قايم باشك..

كه اخرين بار كه من چشم گذاشتم..تو رفتي..

و ديگر پيدات نشد....

و من شنيدم كه مرد سبزي فروش پيدايت كرد...

همون كه به جاي سبزي علف مي فروخت و

هميشه بوي اسفناج مي داد...

همون كه بلد نبود اداي ممد خله رو در بياره.....

مي دوني چرا قمري مي گه موسي كو تقي؟؟؟
چون دوست نداره اداي كبوتر و در بياره........

.

.

.

كاش مي شد من هم سوار بال باد شم.....

پر بكشم نزديك خورشيد

ابر ها رو بزنم كنار و بگم:

دكي خورشيد من...

سلام خورشيد من....

اينقده چشمك نزن بلا...

اينقده پشت ابرا قايم نشو طلا....

فكر كردي دستم بهت نمي رسه؟!!
كور خوندي!

آره كور خوندي.!!!


خودمم ديگه كور شدم.

بسكه  به در خيره موندم.!!!
سردم شد.

سرد سرد.

انگار مي خواد بارون بزنه.....

انگار مي خواد بارون بزنه.....

 

.

.

باز باران با ترانه...

مي زند بر خمر خانه...

يادم ارد روز مستي....

با دو جامي در دستي..

در دگر دستم تو مستي.

در دگر دستم تو مستي.

.

.

.

كاش باز هم بودي ...

اما ديگه نيستي...

كاش بودي تا برات مي گفتم:

كه انگور هنوز هم ميوه ي خوبي است...

كه غروب هنوز هم با من قهر است...

كه درخت ارزو بي بار مانده..

كه چشمانم براي دوستان چشم قورباغه ايت ديگر تره هم خورد نمي كند

و جغدمان ديگر اداي طوطي در نمي آورد..

آخه يك بار اسم تورو بد صدا زد.

منم كاكلشو قيچي كردم...

تا درس عبرت بشه براي همه ي دختراي همسايه

تا ديگه رو ديوار ننويسن:
( جغد حيوان نترسي است ) !!!
...

...

بيا از نردبان خاطره بالا بريم

اونوقت تو هر كجا كه باشي...

من هر كجا كه باشم...

مي تونيم از ديوار اسمون سرك بكشيمو

همو ببينيم....

بعد اونوقت من يه حب انگور مي دم بهت...

تا بري با هاش شربت درست كني....

بدي به دفتر شعرات تا جون بگيرن...

و فراموش كنند سياهي اسمان را...

و جنون مرا كه ابي است...

به نظاره نشينند

.

.

.

اري عزيزم....

تنهايي گاه اين هوا

حجم مي گيرد كه..............

اين هوا باد مي كند كه........

.

.كه من ممد خله مي شم....

وتو.......... گم توي ابديت

 

 

محمد نظريان پور

20/9/86

4:30 بامداد

 

خیلی خسته ام......

دکلمه

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:28 توسط صاف و ساده |

آخي

كوچيك بودي..........كوچيك ترتم كردن...

غمگين بودي.........غمگين ترتم كردن....

زخمي بودي...........رو زخمتم نمك پاشيدن

آخي

شاه پرات كه خيلي ساله ريختن....

اون يه نموره پرتم كشيدن...........

بذار ببرن.....بذار بكشن.......بذار بكشن....

آخه زندگي تو اين آشفته بازار كه سكه هاش بوي لجن مي دن...

همون بهتر كه ندارتر..............

اي بابا....

هر چي گفتيم.................... نشنيدن....

هر چي نوشتيم...................نخوندن...

اي بابا....

دلت خوشه ها..............اين همه هم بگي........

يكي نمي ياد بگه غمت به چند...........

دلت به چند..................................

پس همون بهتر كه ساكت تر...............

 

محمد نظريان پور

19 آذر 86

 

دكلمه ............دوستان من دكلمه ي وبلاگو همين گذاشتم بايد يه كم بيشتر

صبر كنيد تا لود بشه....

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:49 توسط صاف و ساده |

صداي بوق ترن نزديك است

اين روزها چه بوي سفر مي ايد

بوي سفر هميشه هميشه رنگ ازادي داشت

بوي سفر هميشه سبز بود و سبز

صداي بوق ترن مي آيد

وخواب مرا كه تا بوق سگ بيدارم.

به بازي مي گيرد

بازي كودكانه ي قايم باشك

1-2-3

 

زيباست

حتي بازي كودك خوابم با بوق ترن

حتي سفر با هر رنگ و بويي

ترن با هر سوتي

مسافرانش با هر چمداني

حتي دختران زشت كوپه بغل

همه زيبايند

حتي آنان كه مرا به محكمه خواهند برد

داوري كه مرا به قضاوت خواهد نشست

و ميله هايي كه هم بازي من خواهند شد

مرا به اسارت ببريد

اسارت تن به از اسارت روح است

روح در بند مرا ازاد كنيد

به خدا من كسي را نكشتم

من به سگي سنگ نزدم

به كلاغي فحش ندادم

سوسكي را لگد نكردم

گلي را پرپر نكردم

من فقط لب چشمه ي عشق

دو سه جرعه از آب گل الود ان نوشيدم

دل درد گرفته ي مرا دريابيد

ومرا به حال خود فرو گذاريد

با من كه از سبزي چمن آگاهم

از شكار آهو حرف نزن

با من كه زبان خورشيد را مي فهمم

از سردي سايه حرف نزن

با من كه اسمان را مي فهمم

از زندگي زير يك سقف حرف نزن

بحران يعني چه؟

بحران يعني سقف اسمان روي سر هر چه انسان تر آوارتر...

بحران يعني:

تنگي قفس فراختر از هر چه ازادي تر ...

بحران يعني:

صداي سكوت بلند تر از هر چه فريادتر...

بحران يعني:

صاف و ساده بودن

يعني من..... محمد

بحران يعني حق امضا محفوظ.....

 

محمد نظريان پور

18 اذر 86

 

دكلمه ي شعر

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:49 توسط صاف و ساده |

كاش انجمن اراي دل مردم شهر

انجمن اراي دل ما مي شد

لحظه ي  چند

 به تكرار

ساكن اين حرم غرق تمنا مي شد

بر بلندين خرابات ما

تاجي از عشق هويدا مي شد

دست بر بربط و رقصان همه وقت

سوي اين سلسله ي مست چو شيدا مي شد

كاش مي شد دل مارا به اسيري مي برد

شاه اين شعر به تختش مي شد

كاش مي شد قلم از دست نگيرد اينك

كه دراويش لغت به غلامي ركابش مي شد

 

 بامداد 11 اذر

محمد نظريان پور

 

با تشکر ویژه از خانم فرزانه شیدا که به نوشته ها توجه دارن و راهنمایی

 می کنند.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:59 توسط صاف و ساده |

به وقت اعتزال

كام اعتراض

پاره ز فرياد سكوت

من همانم

همان تنگ آستين تنها نشين

واقف به گريه هاي مكرر بلبل

مدادم را ندادي

زبانم را ندادي

چه ساده طور بودم

كه طنين پرت

اينگونه تا به حال به چهچه ام واداشت

حال تو مداد را در كام گير

كه اينك من آن افتاده انگشتم كه

كه تنها حرفش همان سكوت است!!!
تنها نشين و

تنها مير

خواهم ماند.

 

محمد نظريان پور

بامداد 15 آذر(همین الان)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:48 توسط صاف و ساده |

روزها از پي هم مي گذرد

 

اين چرخه ي تكرار گاه چه عذاب اور مي شود.

 

پاييز رسيد و تو هنوز نرسيدي

 

اين چه راه دشواريست

 

كه اسير پيچ و خم آن شده اي.؟!!!

 

برگ زردي شده ام بر درخت زندگي.

 

برگ طلايي افسون شده ي افسانه ي پاييزي

 

كه همچنان تو را به انتظار نشسته است.

 

كجايي؟!!!


تا بر آستان خاك بوسه نزده ام.

 

مرا درياب.

 

 

شامگاه 22 ابان 86

محمد نظريان پور

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:25 توسط صاف و ساده |

سلام دوستان عزيزم.

تفالي زدم به ديوان حافظ

اين اومد........

دلم گرفته بود گفتم با حافظ درد دل كنم..كه اينو تو جوابم گفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:13 توسط صاف و ساده |

وقتي كه تبر برداشتي

تا به ريشه ي درخت زني

به بچه كلاغ زشت روي شاخه هم نگاهي بيانداز

شايد اگر لحظه اي به خوردن استكان چاي نشيني

تلخي اش كامت را

به ياد تلخي سقوط اندازد

خود درخت كه هيچ

كه سالها پابند آن لحظه است

كه تو او را سكه اي سازي

دهي دست كودك بازيگوشت

تا او.......................نه تو

سكه را به كودك فقيري دهد

كه آستين پيراهنش هنوز هم چرك دارد

چرك گرفته از دست نا تميز تو و دوستانت

همان كودك كه در صادقيه

انجا كه مردانگي پيوسته به مابقيه

به او كه زير اندازش همان حصيريست

كه تابستان و زمستان مراقب كتاب و دفترش است

 

 

دل برايت تنگ شده.....

آري عزيز دل

تو بنويس

بنويس

به تكراردر دفترت بنويس

در روزگار نامردمان و نا مردان

سقوط بچه كلاغ زشت هم عجيب نيست.

 

خداي من و تو مگر يكي نيست.؟

مگر خداي ما خداي تبرزن هم نيست؟

من و تو كه تبرمان مداد شكسته ي به آخر رسيده ايست

كه بچه كلاغ هم برايش قار نمي زند.

چه ظلمي مگر به گردون روا داشته ايم؟!!!

 

حصيرت را باز هم بيشتر بگستران

آنفدر كه جا براي دل من هم در كنارت باشد

در كنار تو و ان اقاقي ها ي نا مرئي

كه خدايمان بر مدادت چسبانده .

آري عزيزم بنويس

كه دستهايمان گرچه خاليست.

دلهايمان لبريز از اميد است........

 

7 آذر 86

محمد نظريان پور
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:21 توسط صاف و ساده |

صفاي دل شده مايه ي خنده

سگ باوفاي درون انگار مرده

هر چه دچارتر

چاره چمچاره تر

لعنت به صداقت

به سوز صداي رفاقت

دلم به آخرين هديه ات خوش است.

به اسيري اتاقم به تنهايي و سكوتش خوش است.

تو تحفه ي روزگاري

و شر تحفه ي تو

اي شر مادر زاد

 گوش گير اين فرياد

من اينجا محكم و استوار خواهم ماند

پنجه در پنجه ي تاريكي ،غرقه ي نور خواهم ماند

پرده ي غم روزي آخر مي درم

فاتح تاريكي من خود خورشيد مي شوم.

من

خود خورشيد

مي شوم......

 

 

7 آذر 86

محمد نظريان پور
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:8 توسط صاف و ساده |

هر جا كه باشي

من در پي ات آواره ام

سر در گريبان راه زاد

اين جاده را هم پايه ام

اي جان من جانان من

گر سوي دريا هم روي

قاموس دريا هم شوي

من در پي ات آواره ام

تا عمق جان جانانه ام

گر تو ستاره هم شوي

در كهكشان ها گم شوي

جاسوس افلاكت شوم

بازم به راهت فاتحم

عشقت به دل اي منجلي

اين سينه را كرد صيقلي

اي نور چشمم دل بده

اين سينه را آذين بده

اين آبله از پايم بكن

اي يار

اين جاده را آخر بده

 

محمد نظريان پور

سحرگاه4 آذر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:56 توسط صاف و ساده |

عزيز من

تو رفتي و گم شدي توي سايه ها

منو رها كردي ميان اين همه سياهه ها

عزيز من

تو بستي و شكستي

پنجره ي نگاه را

به سوي عشق به سوي خود

عزيز من

تو بردي و تشنه گذاشتي مرا

بر ساحل عشق

خط سياه زدي به دفتر قشنگ خاطرات من

بكش هنوز هم بكش

سياه كش

عزيز من

گلهاي رازقي باغ

بدون دست مهربان

بدون باغبان

به خشكي دلم شبيه شده است

صداي من به سان خستگي پنجره

زوار در رفته ي در و نالش حنجره

و سوت سوز

شبيه شده است

عزيز من تو رفتي و تنها گذاشتي مرا

با اسم خود

با كلك

منم داد مي زنم

به درك درك !!!

 

محمد نظريان پور

3 آذر 86

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:57 توسط صاف و ساده |

كاغذ مچاله ي شعر را كدام واژه به تفسير نشست؟

كاش دلت!!!

كاش دلت براي آن واژه هاي اسير پيچ و تاب كاغذ مي سوخت

من سوختم و ساختم

روزي با همين واژه ها

مي بردمت به ماورا

بالاي عرش كبريا

غرور، زمين گير تو

من روي زمين

 در سايه ي گيسوي تو

اما عزيز اين واژه هاست

آن واژه هاي دلربا

تندي مكن با شعر من

اين ها همان افسانه هاست

كه اندر زمين مچاله است

اين ها همان گل واژه هاست

در مشت تو اسير شده است

شعر خرافه

شعر دروغ

شعر زباله نيست!!!

شاعر زباله نيست!!!

تندي مكن با شعر من......

 

ساعات اوليه 1 آذر86

محمد نظريان پور
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:36 توسط صاف و ساده |

اين همه هلهله و

همهمه و شور

مبارك بادت.

بستن پنجره ي سبز خيال

روي بن بست محال

بردنم از ياد

رفتنم بر باد

مبارك بادت

چشم در چشم مني

كشتن چشم حيا

مبارك بادت

بردن خاطره ها روي چهار پايه ي دار

كشتن بي رحمانه ي اين عشق نزار

مبارك بادت

رخت ناپاكي

كه برازنده ي اندام تواست

و زاييدن شر

كه به تكرار

فكر تو آبستنش است

مذهب جور و جفا

سقط حامله ي مهر و وفا

همه را به كنار

سوختن خرمن شعر

مبارك بادت.

 

محمد نظريان پور

بامداد29 ابان 86

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:42 توسط صاف و ساده |

تو چه مظهری كه ز جلوه‌ی تو صدای صیحه‌ی قدسیان

گذرد ز ذروه‌ی لامكان، كه‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا

ز شكنج زلف تو هر شكن، گرهی فتاده بـه كار من

ز گره ‌گشائی زلف خود، تو ز ‌كار من گرهی‌گشا

نفحات وصلك او قـدت، جـمرات شوقك فی الحشا

ز غمت به سینه كم ‌آتشی ‌كه‌ نـزد ‌زبانه ‌كماتشا

چه جفا كه"جامی" خسته دل ز جدایی تو نمی‌كشد

قدم ‌از طریق وفا مكش سوی عاشقان جفاكشا

عبدالرحمن جامي

 

سلام دوستان بهتر از جانم.

چند روزي هست كه مدام اين شعر زمزمه ي شب و روزم شده.اين اثر فوق العاده رو اقاي محسن نامجو

كه به جرات مي تونم بگم از نظر من و خيلي هاي ديگه جزء نوابغ موسيقي هستن خوندن بسيار زيبا و

دلنشين از اينرو برآن شدم تا هم شعر رووهم يه مطلب مفصل در مورد آقاي محسن نامجو بزارم ، كه حتما

در چند روز آينده اين كار رو خواهم كرد .توصيه مي كنم حتما آهنگ وتهيه كنيد اگه مطمئن بودم كه ايشون

راضي هستن حتما براي دانلود مي گذاشتم. كارهاي ايشون بسيار متفاوت از آنچه كه از موسيقي شنيديد

هست. پس توصيه مي كنم حتما چند بار آثارشونو گوش بديد تا  زيبايي اين سبك از مو سيقي رو

بيشتر درك كنيد. البته نا گفته نماند كه ايشون به سبب سرو صداي زيادي كه كاراشون براه انداخت

مخالفان زيادي هم پيدا كردن كه به نظر بنده كاملا طبيعي است و حتما به رشد كاراي ايشون و

شناساندنشون به مخاطبان بيشتر كمك خواهد كرد. براي ايشون آرزوي موفقيت هرچه بيشتر دارم.

(منتظر بحث مفصل تر باشيد)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:6 توسط صاف و ساده |

زیر این سایه غم

سیاه

سیاه

سیاه

سایه روشن

انگار نه انگار

سایه ی دوست کجاست؟
بس که این تاریکی.

پر از بی باکی ست

سایه ی دوست!!!

انگار نه انگار

چشم هم خسته از تاریکی

زیر این تاریکی

زیر بند سایه

یاد نور

انگار نه انگار

بس که این حجمه ی نور

همه را کرده عطا عشق و سرور

لیک تابی

زیر این تاریکی

انگار نه انگار

امتداد این نور

اخرش تاریکی ست

من که از اول دور

بسته بودست دو چشمم بر نور

اخر راه به اول بردم

حسرت بستن لب به سکوت

انگار نه انگار

نکند سایه دوست

سایه ی حسرت اوست

نکند این تاریکی

این غم

که شکسته ست پروبال و دلم

نکند سایه ی اوست

نکند این همه غم

نکند این همه سم

که سرا پرده جان را به اسارت برده است

به ته چاه زوال

به ته خط سیاه

نکند سایه ی اوست

این همه بی تابی

این همه بی خوابی

این همه بیماری

این همه عشق و علاقه

آخر این شد

سایه دوست....سایه غم شد.

مردم اینک

زیر بار شک

شک.! شک.!! شک.!!! 

               

محمد نظریان پور.

بامداد 23 ابان 86

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:28 توسط صاف و ساده |

سلام دوستان عزیزم.

این بهترین و قشنگ ترین پست زندگی من هست و خواهد بود

بر حسب عادت توی این چند هفته گذشته دیشب که توی اینترنت می گشتم.یه سایتی رو دیدم که خیلی احساسات ادمو تحریک می کرد. من از کاری که مسئولین سایت و دانشگاه شهید بهشتی تهران و بیمارستان دکتر مسیح دانشوری انجام می دن

بسیار لذت بردم.

دوست ندارم یه نوشته عاطفی بنویسم چون اصلا نیازی نیست.ضمن اینکه خودمم قبول دارم که قلم توانایی ندارم.و فقط قلمو دست گرفتم تا دستام دیگه خالی نباشه.

اما به معرفت و انسانیت شما ایمان و اعتقاد دارم.

حتما به این سایت سری بزنید .

 

واحد فراهم اوری اعضای پیوندی

 

نفس نفس چرا زنی
فدای هر نفس شوم

به وقت رفتنم تورا

منم که یاد میکنم

به نوش جان دهم تورا

نفس نفس

گر که تنم جدا شود ز دام این

قفس قفس

دست طربناک من است به سان یک

رسن رسن

به سوی تو دراز می شود عزیز دل بدون اندکی

هوا هوس هوس

منم که خسته ام از این زمانه ی پر از

هوا هوس هوس

تویی که خوان گستری براین مسافرغمین

بی رمق رمق

مرا که شد فراغت جدایی از

بدن بدن

منم که بال می کشم به سوی تو

همین و بس

 

محمد-۹ ابان ۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:9 توسط صاف و ساده |